جایی در کتاب جنگ و صلح تولستوی، شخصی پییر بزوخف را اینگونه توصیف میکند که «مثل پیراهن عقیده عوض میکند». این جمله و شخصیت پییر بسیار به دلم نشست. با تعویض عقایدم به این رسیدم که میتوان و باید ساختار منطقی داشت. عقاید و ایدئولوژیها نباید متناقض باشند. نمیتوان شیفتهٔ هیتلر یا اسرائیل بود و همزمان با نسلکشی و جنایت مخالف بود. سعی میکردم اصول اولیهای بدیهی، به عنوان فرض داشته باشم. مفروضاتی که به احتمال بالا درستند. حقوق بشر یکی از این مفروضات بود. کیست که منکر این شود که هر انسانی از حقوقی برخوردار است؟
سادهلوحانه در دنیای خودم پیش رفتم. سپس فهمیدم که انسان موجود منطقی و خوشرفتاری نیست. چنان که عدهای کروی بودن زمین را هم منکر شده و به آن ایمان دارند؛ در زمینههای اجتماعی وضعیت به مراتب بدتر است. با خودم میگفتم هرکسی حق تعیین سرنوشت دارد. این را حتی خمینی اول و اکنون رضا پهلوی (خمینی دوم) هم جار میزنند. ساده است که بپذیریم اگر حکومتی را نخواهیم پای صندوق رأی از جلوی گلوله بهتر است. اما به چشم دیدیم که عدهای خلاف این اصل بدیهی سینه سپر میکنند. برای من این بدیهیست که پدوفیلها و جنایتکاران جنگی دلسوز ما نیستند. آن هم با آن سابقهٔ کثیف استعماری، اما بسیاری عاشقشانند. حتی دیدم کسی نوشت «عموهایم ترامپ و نتانیاهو». برای من بدیهیست اقلیتها هم حقوقی دارند؛ اما در منطق دیگرانی، هرکه مخالف است خونش مباح است. بدیهیترین اصول انسانی و حتی ریاضی و منطقی که به آن باورمندم؛ در خیابان مورد تجاوز قرار میگیرد.
برای همین غافلگیرم. هیچ نمیدانم با این وضع که فاشیسم باز آرام میخزد و صندلی قدرت محکمتر در آغوش میگیرد چه به روز ما میآید؟ نمیفهمم چرا ستمدیده عاشق ستمگر میشود؟ چرا انسان به سندروم استکلهم دچار میشود؟ چرا از گذشته یاد نمیگیریم؟ چند بار هیتلر در نقابهای جدید بیاید و برود تا بگوییم دیگر بس است؟
این اشتباه بزرگ من بود. همان لحظهای که زنِ زنستیز را دیدم باید میفهمیدم این دنیا، دنیای خوشرفتاری نیست. دیدم که دزدی و فساد را میبینند، گرسنهاند؛ ولی به روی معترض آتش میگشایند. معترضی که میوهٔ اعتراضش سبزبختی همان سرکوبگر هم بود. آن که از حمله به بیمارستان اندوهگین بود؛ خود به بیمارستان حمله میکرد. برای همین غافلگیرم و میدانم که نباید غافلگیر باشم.
Comments
No comments yet. Be the first to react!